تبليغاتX
اسلام ، آیین زندگی - مخالف بیفکری

اسلام ، آیین زندگی - مخالف بیفکری

پاسخی به شبهات بیخدایان و افراد زندیق و افشای چهرۀ سکولاریسم

پرسش: چرا ما باید از خدای مهربان بترسیم؟

پاسخ:

  خداوند كمال و جمال مطلق و شايسته‌ترين موجودي است كه انسان بايد به او محبت بورزد، و او را دوست داشته باشد. خدا موجب ترس نيست‌، اما اين كه مي‌گويند از خدا بايد ترسيد، و ترس از او، يكي از صفات مؤمنان شمرده شده ‌(1) به چه معناست ؟

   منشأ و سرچشمه ترس‌ مي تواند دو چيز باشد :

1.گاهي ترس به خاطر وظايف و مسئوليت‌هايي است كه بر دوش دارد و ممكن است در انجام آن كوتاهي نمايد، در نتيجه در محكمه عدل الهي نتواند از عهده پاسخ برآيد و به خاطر كوتاهي در انجام وظيفه و يا عدم رعايت حقوق ديگران مجازات شود و يا مقامش نزد محبوب كم گردد . ترس از گناهان خود است. حضرت علي(ع) در اين زمينه مي‏فرمايد: «ولا يخافنّ الا ذنبه (2)؛ هيچ يك از شما ترس نداشته باشد مگر از گناه خويش» . بنابراين ترس از خدا ‌، ترس از عدالت اوست‌‌ . در منابع ديني در مورد خداوند آمده : «يا من لا يخاف إلاّ عدله‌ ؛(3) اي كسي كه غير از عدلش ترسي از او نيست» و يا «جللت ان يخاف منك إلاّ العدل‌(4)؛ منزهي از اين كه از تو ترسي باشد جز از ناحيه عدالتت». همان گونه كه مجرم از ديدن قاضي عادل بر خود مي‌لرزد و از شنيدن نام دادگاه وحشت مي‌كند، در حالي كه بي گناه ترس و وحشتي ندارد. عدالت نيز به نوبۀ خود ترس آور نيست. انسانی كه از عدالت مي‌ترسد ، از خودش مي‌ترسد كه در گذشته خطايي مرتكب شده‌، و يا مي‌ترسد كه در آينده از حدود خود به حقوق ديگران تجاوز نمايد، و گرفتار عواقب و آثار آن گردد. ترس از نفس سركش است كه انسان را گرفتار كرده و يا ممكن است گرفتار نمايد. نفس سركش بايد انسان از آن بترسد. مواظب باشد، به دامش نيفتد.

  ترس از جايگاه خداوند و نه از خود او در تعبيري از قرآن آمده :و امّا من خاف مقام ربّه؛ پس آن كه بيم داشت از مقام پروردگارش (5)؛ مفسران درباره اين كه منظور از مقام چيست، چهار احتمال داده‏اند:
أ) مواقف قيامت،
ب) خوف از علم خداوند: مراقبت دائمي او نسبت به همه انسان‏ها كه هيچ چيز از او پوشيده نيست.
ج) ترس از خدا ،نه به خاطر آتش دوزخ و خوف از فوت لذت‏هاي نفساني در بهشت (طمع نسبت به نعيم بهشتي) بلكه تنها به خاطر مقام پروردگار و جلال و عظمت او.
د) مقام عدالت . خوف از عدالت به خوف از كوتاهي و قصور اعمال باز مي ­گردد. (6)

2. گاهي ترس به خاطر درك عظمت مقام‌، و توجه به وجود بي‌انتها و پرمهابت پروردگار است‌. گاه مي‌شود انسان به ديدن شخص بزرگي كه از هر نظر شايسته عنوان عظمت است مي‌رود. ديدار كننده گاهي چنان تحت تأثير مقام پرعظمت او قرار مي‌گيرد كه احساس وحشت درون قلب خويش مي‌نمايد، تا آن جا كه به هنگام سخن گفتن لكنت زبان پيدا مي‌كند، حتي گاهي حرف خود را فراموش مي‌كند، هر چند آن شخص بزرگ نهايت محبت و علاقه را به او و همه دارد، و كار خلافي نيز از اين شخص سرنزده است‌. اين نوع ترس بازتاب و عكس‌العمل درك عظمت است‌. اين حالت جز براي كساني كه واقف به عظمت ذاك پاك و مقام كبريايي پروردگارند و لذت قرب او را چشيده‌اند، حاصل نمي‌شود. قرآن مجيد اين حالت را مخصوص بندگان عالم و آگاه دانسته : «إِنَّمَا يَخْشَي اللَّه‌َ مِن‌ْ عِبَادِه‌ِ الْعُلَمَـََّؤُا(7)؛ از ميان بندگان خدا تنها دانشمندان از او خشيت دارند». اين نوع ترس مولود سير آفاقي و انفسي و آگاهي از علم و قدرت و حكمت پروردگار است‌.

***

   ترس از خدا چه به معناي اول و چه دوم مهم ترين عامل ذكر و توجه مطلق نسبت به خداوند و دستور و جايگاه او و امور مرتبط با اين حقايق در وجود انسان است . به همين جهت مقام خشيت و خوف الهي يكي از ارزشمندترين جلوه هاي مقابله با غفلت ها و انحرافات و لغزش هاي دنيوي است. در عين حال خوف و خشيت به همراه درك حقيقت آن ، لذتي دروني و معنوي را در وجود انسان متجلي مي سازد . لذت همراه با اين ترس همانند لذت حضور در برابر بزرگ ترين شخصيت عالم است كه در عين فشار ،مقام حضور و اضطراب ناشي از آن هيچ گاه از ياد فرد خارج نشده ،همواره به عنوان زيباترين لحظه زندگي او به ياد خواهد ماند؛ نه تنها خوف وخشيت مذموم و ناراحت كننده و نشان سرخوردگي و دوري نيست بلكه عامل نزديكي ، محبت بيشتر و تضمين كننده سعادت و رستگاري در آخرت و نجات از هراس آينده نزديك است . اگر انساني در مقابل عظمت و بزرگي خدا از يك سو و كوتاهي‏ها و گناهان خود از سوي ديگر، به خشيت الهي نرسيد و خضوع و خوف به معناي درست كلمه در وجود او حاكم نشد، به دنبال برطرف کردن کاستي ها و توبه نخواهد رفت . در قيامت در شرايطي نابسامان و بسيار خوفناك قرار خواهد گرفت كه هول و هراس آن هزاران بار بيش از خوف و خشيت در برابر خداوند است.

 

 پي نوشت‏ها:
1. نهج البلاغه، حكمت 82.
2. فاطر (35) آيه 26.
3. مفاتيح الجنان دعاي جوشن كبير.
4. همان ، دعاي بعد از زيارت امام رضا عليه السلام.
5. نازعات (79) آيه 41.
6. ترجمه تفسير الميزان، ج 19، ص 216.
7. فاطر،آيه28.

 

منبع: سایت پاسخگو

 

دسته بندی موضوعی: پاسخ به سایر شبهات، عرفان و اخلاق

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 20:51  توسط مسلمان ایرانی  | 

خبرگزاري فارس: يك كشيش يوناني در آمريكا به دليل شباهت ظاهري به مسلمانان از سوي يك سرباز آمريكايي مورد ضرب و شتم قرار گرفت.
 


به گزارش فارس به نقل از روزنامه واكيت تركيه، يك سرباز آمريكايي به بهانه تروريست بودن يك كشيش يوناني به نام "آلكسيوس ماراكيس " كه ظاهري شبيه مسلمانان داشت را مورد ضرب و شتم قرار داد.

 اين سرباز در تماس تلفني با پليس آمريكا ادعا كرد كه يك تروريست را كه قصد داشته از وي سرقت كند را دستگير كرده است.

وي همچنين مدعي شد كه كشيش يوناني با گفتن الله اكبر به وي حمله كرده است.

 

وارثان چنگیزخان مغول

 

از سوي ديگر به دنبال درخواست كمك كشيش مذكور از كليساي ارتدوكس، ماجرا روشن شده و اين سرباز نژادپرست روانه زندان شد.
گسترش موج حملات عليه مسلمانان در آمريكا از سوي نژادپرستان پس از وقايع 11 سپتامبر 2001 باعث نگراني مسلمانان در اين كشور شده است.

منبع:http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8808230237

سؤال: به نظرتان اگر این کشیش، واقعاً مسلمان بود، باز هم این سرباز زندانی میشد؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 13:52  توسط مسلمان ایرانی 

 
آغاز

مالکوم ایکس، مبارز سیاهپوستی بود که سال 1925 در ایالت اوهامای آمریکا به دنیا آمد. او هفتمین فرزند خانواده بود. پدرش کشیش مذهبی و از جمله افرادی بود که برای حقوق مدنی سیاهپوستان فعالیت می کرد. مالکوم چهار سال بیشتر نداشت که با چشمان خود دید فرقه ای از سفیدپوستان آمریکا خانه او را آتش زدند و خانواده اش را آواره کردند. به شش سالگی که رسید، پدری در خانه ندید. دو سال از ربوده شدن کشیش لیتل، پدرش می گذشت که یک روز جسد مثله شده او را کنار ریل راه آهن پیدا کردند. مادر مالکوم بیش از این تاب نیاورد و در بیمارستان روانی بستری شد.

بردگی در لباس محبت

مالکوم در کتاب خاطراتش درباره وضعیت زندگی خود بعد از مرگ پدرش، می نویسد: «کانون خانوادگی ما از هم گسست. یک قاضی سفیدپوست وکیل خانوادگی ما شد و بردگی در لباس محبت را به یکایک ما آموخت. هر یک از خواهران و برادرانم تحت سرپرستی خانواده ای قرار گرفتند و ما کاملاً از هم جدا شدیم». با وجود این، مالکوم اشاره می کند که همیشه دنبال فرصت مناسبی بودیم تا دور هم جمع شویم و ارتباط عاطفی خود را با یک دیگر حفظ کنیم.

تنها

مالکوم ایکس، رهبر سیاهپوستان مبارز آمریکا، دوران کودکی را در فقر و یتیمی پشت سرگذاشت، او امیدوار بود که بتواند در نظام آموزشی آمریکا رتبه ای کسب کند و به شغل مورد علاقه اش یعنی وکالت برسد. مالکوم ایکس، شاگرد ممتاز و برجسته ای بود که هوش و استعداد تحصیلی اش، او را از دیگر شاگردان سفیدپوست مدرسه جدا می کرد، ولی این برتری هرگز باعث نشد دید نژادپرستان به او تغییر کند و دست کم نام او را با احترام صدا کنند. هر گاه وارد کلاس می شد، او را «کاکاسیاه» خطاب می کردند و با توهین و تحقیر به استقبالش می رفتند. هنگامی که با معلمان صحبت می کرد یا از آنها مشورت می گرفت، تنها یک پاسخ می شنید: «درباره کاکاسیاه بودنت واقع بین باش. هدف وکیل شدن واقع بینانه نیست. شغلی را انتخاب کن که در حد توانایی توست».

 

مالک ایکس


گرفتار

مالکوم ایکس، درس و مدرسه را رها کرد و تصمیم گرفت آزاد باشد. هرگونه قید و بندی را از پای خود گشود و یک دوره بی بند و باری را در جامعه آن روز آمریکا تجربه کرد. دوستان بدی برگزید و بدی ها را چشید؛ اما سرانجام هنگامی که برای فروختن یک ساعت دزدی به جواهرفروشی رفت، به دام پلیس گرفتار شد و به ده سال حبس محکوم شد.

آشنایی

دوران محکومیت، از مالکوم ایکس انسان دیگری ساخت. مالکوم آموخت که هیچ گاه برای آموختن دیر نیست، حتی اگر گرفتار میله های زندان باشد. بیست سال از عمر او می گذشت که دوباره بازگشت به خویشتن را تجربه کرد. او با برنامه ریزی برای اوقات فراغت خود در زندان، به مطالعات پردامنه علمی و مذهبی پرداخت.
او به تدریج با سیاهپوستان مسلمانی آشنا شد که هم بندش بودند؛ افرادی از گروه «ملت مسلمان». آنان از اسلام گفتند و مالکوم شنید، از الله گفتند و مالکوم اندیشید. اتحاد، برادری و برابری، سه اصل جدایی ناپذیر در دین اسلام بود و تبعیض نژادی در آ ن معنا نداشت. آرام آرام دریچه ای به روی مالکوم گشوده شد؛ برتری به پاکی و تقواست، نه به رنگ پوست.

در آغوش اسلام

هفت سال از دوران محکومیت مالکوم گذشت و او دوباره به آغوش جامعه نژادپرستی بازگشت که هرگز حاضر به پذیرش او به عنوان یک انسان نبودند. اما این بار مالکوم ایکس درنگ نکرد و بلافاصله پس از آزادی، به عضویت گروه «ملت مسلمان» درآمد. او سیر مطالعاتی و تحقیقاتی خویش را ادامه داد و تا جایی پیش رفت که به عنوان سخنگوی این جمعیت برگزیده شد. تبلیغات مذهبی و اعتقادی او در آمریکا، باعث شد تعداد زیادی از سیاهپوستان با اسلام آشنا شوند و در مدت کوتاهی به عضویت گروه «ملت مسلمان» درآیند.

نصرت الهی

مالکوم ایکس در جامعه آمریکا چنان جایگاهی پیدا کرده بود که هرگز تصوّر آن را نمی کرد. همان گونه که خود در یادداشت هایش می نویسد، اللّه به یاری او آمد و او را از اوج تباهی، به قله های معرفت و انسانیت رساند. مالکوم، طعم اسلام و مسلمانی را چشید. او خدا را شناخت و به هیچ قیمتی حاضر نشد از دین خود دست بردارد. به همین دلیل، مخالفت ها را تحمل کرد؛ شایعه ها، تهمت ها، ترورها و... را پشت سر گذاشت و فقط به آرمان مقدس خویش اندیشید.

مبارزه

هدف بلندی که مالکوم ایکس را در زندگی به دنبال خود می کشید، چیزی نبود جز مبارزه با برده داریِ نُوین در آمریکا. او می خواست به سیاهپوستان بفهماند کسانی که امروز شما را به دلیل پوست سیاهتان از ساده ترین حقوق انسانی محروم می کنند، هرگز اجازه نخواهند داد آینده ای روشن و آباد به استقبالتان بیاید. مالکوم به سیاهان می گفت: «زیستن در آمریکا، شما را آمریکایی نمی کند. شما باید یاد بگیرید از میوه های آمریکایی ها لذت ببرید. اما شما از این میوه ها لذت نبرده اید. شما تنها از خارها و سختی ها لذت برده اید برای اینکه شما باید سخت تر کار می کردید تا به میوه ها دست یابید».

در خانواده

مالکوم ایکس هم زمان با گام های بلند و سازنده ای که در مسیر اسلام برمی داشت، تصمیم گرفت به سنت نیک ازدواج، جامه عمل بپوشاند و با حضور زنی شایسته، خود را از تنهایی در لحظه های پرفراز و نشیب زندگی برهاند. مالکوم یار وفادار و همسر مهربانی می طلبید تا سرد و گرم روزگار را در کنار او بچشد و تلخ و شیرین هم زیستی با او را پذیرا باشد.
بِتی، پرستار سیاهپوستی بود که در یکی از بیمارستان های آمریکا مالکوم را شناخت و هنگامی که با افکار و اعتقادات این جوان مبارز آشنا شد، پیشنهاد زندگی مشترک با او را پذیرفت. بتی، همسرش را مظهر اراده در یک زندگی خانوادگی می دانست و می گفت: «مالکوم برای من هم پدر و هم شوهر، و برای فرزندانش یک همبازی خوب بود».

ریشه در تمام دنی

مالکوم ایکس به چند کشور آسیایی و آفریقایی سفر کرد تا به جهانیان ثابت کند مبارزه با تبعیض نژادی و برده داری مدرن، تنها به جامعه آمریکا محدود نیست. او می خواست این حرکت در تمام نقاط دنیا ریشه یابد تا افزون بر کسب قدرت و انسجام لازم، سرانجام روزی به بار بنشیند و آزادی واقعی را در کام تمام استثمارزدگان دنیا فرو بنشاند.
 
مالکم ایکس در مسجد
 

حقیقت

سفر به سرزمین وحی و زیارت خانه خدا، برگ افتخار دیگری بود که در دفتر زندگی مالکوم ایکس جای گرفت. آن گونه که خودش اشاره کرده، در این سفر روحانی و مقدس با معنای واقعی اتحاد و برابری میان مسلمانان آشنا شد و حقیقت اسلام را فرا گرفت. مالکوم در مناسک حج دید که هیچ فرقی بین سفید و سیاه و رنگین پوست نیست و همه مسلمانان جهان، از هر طبقه و نژادی که باشند با صلح و دوستی کنار یکدیگر جمع می شوند و عالی ترین مراسم مذهبی و اعتقادیِ خویش را به جای می آورند.

آستانه راه

مالکوم ایکس، پس از بازگشت از مناسک حج، نام حاج ملک شبّاز را برای خود برگزید. او با روحی پاک و صیقل داده به محل سکونت خود در آمریکا بازگشت و درصدد ایجاد تشکیلاتی گسترده برآمد تا به وسیله آن، مسلمانان جهان را با نژادهای گوناگون به همدلی و ظلم ستیزی فراخواند. مالکوم در آستانه راه بود که خانه اش را به آتش کشیدند و چون از این واقعه جان سالم به در برد، یک هفته بعد در 39 سالگی هنگام سخنرانی در سالن بالروم مانهاتان، با شلیک چند گلوله به زندگی پرفراز و نشیب او پایان دادند. مالکوم ایکس زمانی چشم از دنیا فروبست که چشم گشودن دختران دوقلویش را در این دنیا ندید. ولی آنها و نسل های ماندگار پس از آنها، آمدند تا راه نیمه تمام حاج ملک شبّاز را ادامه دهند. تا روزی که اثری از استثمار و بردگی روی زمین باقی نماند. به امید آن روز.
 
منبع: +
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 21:21  توسط مسلمان ایرانی 

سلام. مدتی پیش فیلمی به نام فتنه بر علیه اسلام ساخته شد. توسط فرزندان برومند اسلام فیلمی در پاسخ به این فیلم به سه زبان فارسی، عربی و انگلیسی ساخته اند به نام «فراتر از فتنه». که میتوانید از لینکهای زیر دانلودشان نمایید:

نمایش فیلم فراتر از فتنه

  

Beyond Fitna

ماوراء الفتنه

فراتر از فتنه

آدرس این سه لینک را به دوستان خود پیشنهاد کنید.

منبع: +

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 21:14  توسط مسلمان ایرانی 

نام من رضاست

 

 

·         شفا يافته: آندره (رضا) سيمونيان

 ·         دين: مسيحي 

·         اهل ازبكستان، مقيم همدان

·         نوع بيماري:لال بودن

 

 

 داستان واقعي از شفا گرفتن  آندره (رضا)  مسيحي  در حرم امام رضا  از زبان خودش ميشنويم اتفاقي که هر روزه در حرم عشق رخ ميدهد و بنا به نقل مدير روابط بين الملل حرم امام رضا  فقط در تابستان امسال 11 مسيحي شفاي لا علاجشان را از حضرتش گرفتند 

 ، در اين مطب فقط شکسته دلي ميخرند و بس! مسيحي و مسلمان ندارد فقط کافي است دلت را يک دله کني و صداش بزني

چون فرد شفا گرفته يکي از دوستان مسيحي است به مناسبت رابطه مسيحيان با امام رضا در اين کلوب مطرح ميکنم  اميدوارم که با فداي تنگ نظري ها نشود

 

آندره- آندره، ...   ...   ...

شنيد كه كسي او را به نام صدا مي كند.صدايي كه از جنس خاك نبود آبي بود،آسماني بود، آندره از خواب بيدار شد.
نگاهش بي تاب و هراسان به هر سو دويد، اما همه در خواب بودند.
جز خادم پيري كه كمي آن سو تر ايستاده بود و خيره نگاهش مي كرد. پيرمرد كه متوجه حالات آندره شده بود به سويش آمد و با لبخندي مهربان رو به روي او ايستاد. چي شده پسرم؟ آندره سكوت كرد، اما دلش هواي فرياد داشت. هواي گريه، دوست داشت خودش را در آغوش پيرمرد بياندازد و گريه كند. از ته دل فرياد برآورد، شيون كند، بغض كند، بغض بد جوري گلويش را گرفته بود، دلش مي خواست آن را بتركاند و عقده هايش را خالي كند.
پيرمرد رو به روي او نشست. دستي به شانه اش زد و دوباره پرسيد: چيزي شده؟ آندره وا مانده از خواب، خود را در آغوش پيرمرد انداخت، ديگر طاقت نياورد. هاي هاي گريه كرد، پيرمرد دستي به پشت آندره زد وگفت: گريه كن فرزندم، فرياد بزن، گريه عقده ها رو خالي مي كند، درد رو تسكين مي ده، گريه كن آندره همچنان مي گريست.
حالا ديگر همه بيدار شده بودند و با نگاههاي پر سوال، آندره را مي نگريستد، پيرمرد پرسيد چي شده؟ تعريف كن. آندره خودش را از آغوش پيرمرد كند، تكيه اش را به ديوار داد و نگاه خويش را به آسمان دوخت، آسمان با همه ستاره گان در نگاهش ريخت، دسته اي كبوتر از برابرش گذشتند و در پهنه اسمان گم شدند اندره نگاهش را بست و بي آن كه كه جواب پيرمرد را بدهد در دل گفت اي كاش هرگز بيدار نمي شدم.
صداي پيرمرد را شنيد، باز مي پرسيد چرا حرف نمي زني؟ بگو چي شده؟ خواب ديدي؟ تعريف كن! آنرده چشمانش را گشود و نگاهش را درنگاه مهربان پيرمرد دوخت و با ز بان اشاره به او فهماند كه حرف زدن نمي تواند پيرمرد غمگين از جابرخاست، سعي كرد بغض و اشكش را از آندره پنهان نمايد.
رو گرداند و پشت به او دور شد، آندره ديد كه شانه هاي پيرمرد مي لرزيد. آندره مسلمان نبود، اما پس از قطع اميد از همه جا به درگاه امام رضا(ع) آمده بود، بارها از خود پرسيده بود آيا امام (ع) با وجود آن همه دردمند و حاجتمند مسلمان، نظري هم به بنده خداي مسيحي خواهد داشت؟ بعد خود را نويد داده بود كه بي شك حاجتش روا خواهد شد.
پس با اميد به التجا نشسته بود. پدر چه شوق وشعفي داشت. مادردرپوست خود نمي گنجيد، پس از سالها دوري و فراق قرار بود به ايران برگردند وخويشاني كه شايد هيچ كدامشان را نديده بودند. ببينند آندره و خواهرش النا ايران را نديده بودند. شوق ديدار اين سرزمين را داشتند، آنها را هي شدند از مرز كه گذشتند ديگر سر از پا نمي شناختند، پدر مادر با شوق جاي جاي سرزمين ايران رابه فرزندان نشان مي داد و با ذوقي فراوان از خاطرات دورش تعريف مي كرد.
آنقدر غرق در شعف و شادماني بود كه اصلا متوجه تريلي سنگيني كه با سرعت از روبه رو مي آمد نشد و تابه خود آمد صداي فرياد جگر خراش زن و فرزندانش باصداي مهيب برخورد تريلي و اتومبيل او در آميخت.
پدر و مادر آندره در دم جان سپردند و آندره و النا به بيمارستان منتقل شدند. بعد از بهبودي، النا طاقت اين سوگ بزرگ را نياورد و عازم ازبكستان شد. اما آندره با همه اصرار خواهرش با او نرفت وتصميم گرفت درايران بماند.
آندره در اثر شدت تصادف قدرت تكلمش را از دست داده بود اوكه سرنوشت آندره را رقم مي زد پاي او را به منزل زن و مرد جواني كشاند كه پس از گذشتن سالها ازدواج هنوز صاحب فرزندي نشده بودند. پدر و مادر جديد آندره براي بهبودي او از هيچ تلاشي فرو گذار نكردند، اما تو گويي سرنوشت او اين چنين رقم خورده بود كه لال بماند.
آندره هر روز مشاهده مي كرد كه پدر ومادر خوانده اش بعد از راز و نياز به درگاه خداوند طلب شادي او را از خداي مي كردند. او هم با دل شكسته اش رو به خدا طلب شفا مي كرد.
سالها گذشت آندره بزرگتر شده بود و درمغازه ساعت سازي مشغول به كار گرديد و بر اثر دردي كه داشت گوشه گير و منزوي شده بود.
روزي پدر با چشماني اشكبار به سراغش آمد و گفت درسته كه همه دكترها جوابت كرده اند اما ما مسلمونا يك دكتر ديگر هم داريم كه هر وقت ازهمه جا نا اميد مي شيم مي ريم سراغش، اگر تو بخواي مي برمت پيش اين دكتر تا ازش شفا بگيري.
آندره نگاه پرتمنايش را به پدر دوخت، چهره پدر در برابر نگاه گريان اودرهم مغشوش وگم شد.
اين اولين باري بود كه آندره چنين مكاني را مي ديد.
هيچ شباهتي به كليساي كه او هر يكشنبه همراه پدرو مادر و خواهرش مي رفت نداشت.
حرم پر از جمعيت بود، همه دستها به دعا بلند بود. پرواز كبوتران بر بالاي گنبد طلايي امام، توجه آندره را سختبه خود جلب كرده بود.
پدر، آندره را تا كنار پنجرة فولاد همراهي كرد. بعد ريسماني برگردن او آويخت و آن سرطناب را به پنجره فولاد بست.
آندره متحير به پدر و حركات و اعمال او نگاه مي كرد و با خود مي گفت اين ديگر چه نوع دكتري است؟ پدر كه رفت، آندره خسته از راه طولاني بر زمين نشست و سر را تكيه ديوار داد و خواب رفت.
نوري سريع به سمتش آمد، سعي كرد نور را بگيرد، نتوانست، نور ناپديد شد، دوباره نوري آنجا مشاهده كرد كه به سويش مي آيد، از ميان نور صدايي شنيد، صدايي كه او را با نام مي خواند.
آندره! آندره! بي تاب از خواب بيدار شد، شب آمده بود با آسماني مهتابي، حرم در سكوتي روحاني غرق شده بود، خادم پيري كمي آن سوتر ايستاده بود و او را مي نگريست.
ساعت حرم چند بار نواخت، آندره دلش مي خواست باز هم بخوابد و آن نور را ببيند و آن صداي ملكوتي را بشنود، خانم پير به سمت او مي آمد. همان نور بود.
آبي- سبز-سفيد، نه نمي توانست تشخيص بدهد، نوري بود به همه رنگها، مرتب به سمت او مي آمد و باز دور مي شد، آندره مانده بود متحير، هر بار دستش را دراز مي كرد تا نور را بگيرد، اما نور از او مي گريخت.
ناگهان شنيد كه از ميان نور صدايي برخاست صدايي كه از جنس خاك نبود، آبي بود، آسماني بود، صدا او را به نام خواند.
آندره! آندره! خواست فرياد بزند، نتوانست، نور ناپديد شد، آندره دوباره از خواب بيدار شد، همان پيرمرد با تحير به صليب گردنش نگاه مي كرد، تو.....تو مسيحي هستي! آندره با سر پاسخ مثبت داد.
پيرمرد صليب را از گردن او گشود. با دستمالي عرق را از سرورويش پاك كرد و بعد سر او را روي زانويش گذاشت و گفت راحت بخواب آندره پلكهايش را روي هم گذاشت، خواب خيلي زود به سراغش آمد. باز نوري ديگر اين بار سبز سبز، به خوبي مي توانست تشخيص بدهد.
نور به سمتش آمد و از ميانه آن صدايي برخاست. نامت چيست؟ تكاني خورد.
متحير بود شنيده بود كه او را به نام صدا كرده بود.
پس دليل اين سوؤال چه بود؟ شگفت زده وامانده بود از پاسخ، از نور صدايي ديگر برخاست: نامت را بگو: آنقدر اشاره به زبانش كرد كه قادر به تكلم نيست.
از ميانه نور دستي روشن بيرون آمد. حالا بر زبان آندره كشيد و گفت؟ حالا بگو نامت چيست؟ آندره آرام آرام زبان گشود گفت: آن.....آند....آندر.... اما نتوانست نامش را كامل بگويد.
دوباره از ميان نور صدايي شنيد كه : بگو نامت را بگو، اندره دهان باز كرد وبا صداي موكد فرياد زد: اسم من رضاست، رضا....

رضا همچون بلمي بر امواج دستها مي رفت، لباسش هزار پاره شده بود، هزار تكه براي تبرك. نقاره خانه با شادي او همنوا شده بود و مي نواخت، چه معنوي و روحاني چه پر عظمت و جاودانه.

 

 

تمام مدارک پزشکي و سابقه بيماري و اظهارات پزشکان بعد از شفا گرفتن آندره (رضا) سموئيان در مستندات حرم امام رضا(ع) بخش شفا يافتگان به نام وي ثبت است

 

منبع: +

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 23:39  توسط مسلمان ایرانی  | 

از ميان انواع كشورهاي عجيب و غريبي كه دنياي امروز را پر كرده اند هيچكدام شبيه عربستان سعودي نيست. عربستان تنها كشور جهان است كه نامش را از يك خاندان گرفته است- يعني خاندان ابن سعود كه از قرن هجدهم تاكنون براين كشور حكومت مي كند. در دنياي ايدئولوژي هاي رقيب، عربستان تنها كشوري است كه غير از مذهب مورد نظر خود، يعني اسلام اهل سنت، همه مذاهب ديگر را كفر مي پندارد. در مورد قانون اساسي هم اگر از سعودي ها سؤال كنيد، مي گويند قانون اساسي ما قرآن است كه خداوند خود آن را به ما اعطاء كرده است.


 

ناظران بيروني و حتي منتقدان احتمالاً با اين نكته موافق خواهند بود كه عربستان سعودي ظاهراً تاكنون نمونه اي از يك نابهنجاري موفق بوده است. اين كشور در منطقه اي از جهان كه زمينه مناسبي براي بروز كشمكش ها دارد توانسته است در برابر سيل بي ثبات كننده ثروت بي حد و حصر و چالش ايدئولوژي هاي گوناگون بكر و دست نخورده به حيات خود ادامه دهد.


 

خانواده سلطنتي سعودي 40000 عضو دارد كه از اين ميان 4200 نفراز  آنان شاهزاده هستند ، مبلغي حدود ٤٠٠ تا٦٠٠ ميليارد دلار در موسسات مالي آمريكا ذخيره مالي دارند( اين رقم در سال 1996 اعلام شد). سفارت آمريكا در رياض اين مبلغ را در سال ١٩٩٨، ٥٠٠ ميليارد دلار اعلام داشته است. قابل توجه اين كه علي رغم اين ذخيره ارزي بزرگ، خاندان سعودي در آمريكا، درآمد سالانه دولت عربستان حدود 120 ميليارد دلار از فروش نفت مي باشد که با اين وجود حدود ٣٠٠ ميليارد دلار بدهي خارجي دارد .


 

قابل ذکر است که در عربستان اگر پيشرفتي هست ، اگر مي بينيد ساختمان هاي اين کشور از جمله گرانترين و مدرن ترين وزيباترين ساختمان هاي دنيا است نه از ذکاوت و هوش سعودي هاست بلکه فقط و فقط به ميمنت دلارهاي نفتي است که اين کشور به جيب خود و شاهزادگان سعودي واريز مي کند . با تمام همه اين دلارها و ثروت ها هنوز اين کشور داراي افکاري متهجرانه و مستبدانه است که بر خاندان سعودي سيطره گسترانيده است .


 

خاندان سعودي همه پايداري و دوام عمر خود را مديون دلارهاي نفتي و علماي وهابي هستند .


 

حكومت قبيله اي و استبدادي عربستان سعودي مخالفان را در داخل كشور محدود نگه داشته و اجازه ي فعاليت سياسي به آنها نمي دهد. اين محدوديت و فشار باعث انباشت خشم و كينه ي سياسي مردم مي گردد. رژيم عربستان ، اما در صدور خشم و كينه ي مخالفين خود به جهان غرب بسيار گشاده دستي كرده و آن را متوجه غرب و منافع آنها مي كند. به طور ذهني و نظري مردم عربستان در تله ي قرون وسطايي حكومت گير كرده اند. نهادهاي اجتماعي اين جامعه بسيار عقب مانده و سنتي است ، و توان حل مسائل و نيازمندي هاي مردم در قرن ٢١ را ندارد. بنا براين بغض ناشي از فشار و تحقير حكومت عربستان سعودي عليه مردم به خارج از جامعه كاناليزه مي شود. اين بغض كه نفس مردم ، به ويژه جوانان را مي گيرد، در غرب به شكل عمليات تروريستي مي تركد. به طور خلاصه ، آن چه به شكل عمليات تروريستي عليه خارجي ها رخ مي دهد، از بطن مناسبات سياسي و اجتماعي جامعه ي عربستان سعودي ريشه مي گيرد.


 

حكومت عربستان سعودي هزينه ي ايجاد هزاران مدارس ديني در كشورهاي مختلف چه اسلامي و غير اسلامي در سراسر جهان را تقبل كرد تا در رقابت با مذاهب ديگر، تفسير ويژه ي خود را از اسلام گسترش دهد. با اين عمل ، عربستان سعودي به دنبال گسترش حوزه ي جغرافيايي و انساني و نفوذ سياسي خود بوده است. سعودي ها در تمام سطوح زنجيره ي ترور از برنامه ريزي تا تامين مالي ، از كادر نظامي تا سربازان عادي ، از ايدئولوژيست تا مشوقين فعال هستند."


 

 


 

افلاطون مى گويد :انسان نيازمند راهنماى مناسب و فطرت نيكوست ، در اين صورت در ميان همه موجودات به فرهيخته ترين و ملكوتى ترين موجود تبديل مى شود . اما در صورت آموزش نادرست به وحشى ترين موجودات زمينى بدل خواهد شد. بيشتر از يك سوم برنامه هاى آموزشى مدارس دولتى در عربستان سعودى به تعاليم وهابى گري اختصاص دارد. بخشى از متون درسى مدارس سعودى پس از ۱۱ سپتامبر در رسانه هاى آمريكا نقل شد كه جنجال هاى زيادى را برانگيخت . مثلاً يك كتاب درسى به دانش آموزان كلاس ۹ اين را القا مى كند كه روز داورى فرا نمى رسد مگر آن كه مسلمانان با يهوديان جنگيده و آنها را بكشند. در حالى كه در متن ديگر آمده: بر مسلمانان واجب است تا كافران ( از نظر وهابي ها کافر به مسيحيان ، يهوديان ، صوفي ها و شيعيان و سني هايي که افکار تندروانه آنها را قبول ندارند اطلاق مي شود ) را دشمنان خود بشمارند. حكومت سعودى كه به دنبال اين افشاگرى ها آشفته و سردرگم بود، مدعى شد كه بررسى و بازنگرى برنامه هاى آموزشى مدارس كشور را در دستور كار قرار داده است و وعده داد كه تمامى چنين متونى از كتاب هاى درسى حذف خواهند شد. با اين وجود، سال گذشته فريدام هوز( Freedom House ) گزارش جامعى درباره برنامه هاى آموزشى جديدعربستان منتشر كرد و در خاتمه چنين نتيجه گيرى كرد كه:« اشاعه و تبليغ ايدئولوژى نفرت و دشمنى نسبت به مذاهب وآئين هاى ديگر شامل مسيحيان، يهوديان، شيعيان، هندوها، صوفى ها و مسلمانان سنى كه از آموزه ها و تعاليم وهابيت پيروى نمى كنند و بى ايمان و كافر تلقى مى شوند، همچنان ادامه دارد.» بعضى از تحليلگران ارتباط ميان تعاليم وهابيت و اقدامات وهابيون را رد مى كنند، زيرا معتقدند صرف اعتقاد به آئين و مرامى بشدت محافظه كار و مخالف با تكثرگرايى لزوماً از كسى، يك انسان بى رحم نمى سازد. اما اين ديدگاه و استدلال كاملاً بى پايه و اساس است زيرا اگر تنها يك درصد از ۵ ميليون دانش آموز سعودى تحت تأثير تعاليم وهابى، به خشونت متوسل شوند، در اين صورت ۵۰ هزار نيروى جنگجو پديد مى آيد. تعجبى ندارد كه خود بن لادن هم در پيام صوتى آوريل ۲۰۰۶ دخالت خارجى ها در برنامه هاى آموزشى مدارس سعودى را محكوم كرد. علاوه بر اين، روحانيون وهابى در عربستان سعودى كه از به اصطلاح جهاد عليه دشمنان اسلام درخارج از كشور دفاع مى كنند، از اين تعاليم پشتيبانى مى كنند. مخصوصاً تحريك به خشونت بر ضد شيعيان رايج و متداول است تا جايى كه در دسامبر سال ،۲۰۰۶ يك روحانى عاليرتبه نزديك به خانواده سعودى به نام عبدالرحمن البراك شيعيان را به عنوان فرقه ضاله حتى خطرناكتر از يهوديان و مسيحيان محكوم كرد. در نوامبر سال ۲۰۰۴ ، ۲۶ روحانى وهابى كه بيشتر آنها واعظان و سخنرانان مطالعات اسلامى در دانشگاه هاى مختلف كشور بودند و از حمايت مالى حكومت سعودى برخوردارند، فتواى جنگ بر ضد نيروهاى آمريكايى در عراق را صادر كردند. دو مقام سعودى در مصاحبه اى با رسانه هاى غربى اين فتوا را محكوم كردند اما در مورد باز پس گيرى فتوا مطلبى در رسانه هاى محلى به عربى منتشر نشد. چند ماه بعد، يك گروه مخالف با دولت سعودى نوار ويدئويى را منتشر كرد. صالح بن محمد اللحيدان رياست شوراى عالى قضايى عربستان سعودى در نوار ويدئويى به جوانان سعودى حاضر در مسجدى دولتى توصيه مى كند كه چطور به داخل خاك عراق رخنه كنند و با نيروهاى ايالات متحده بجنگند، همچنين به آنها اطمينان مى دهد كه نيروهاى امنيتى سعودى پس از بازگشت به كشور، آنها را مجازات نخواهد كرد. هرچند لحيدان آشكارا اظهارات خود را پس گرفت اما نوارهاى ويدئويى روحانيون برجسته سعودى كه مردم را به برپاكردن جنگ وشورش مقدس در عراق و نقاط ديگر تشويق مى كنند، همچنان دست به دست مى چرخد.


 

اشغالگران مي گويند تا وقتي که تروريست ها در افغانستان و عراق فعاليت مي کنند ما از اين کشورها خارج نخواهيم شد


 

تروريستها ( وهابي ها و تکفيريها ) هم مي گويند تا وقتي که اشغالگران در افغانستان و عراق هستند ما به جهاد ( بخوانيد مسلمان کشي ) خود در برابر اشغالگران ادامه خواهيم داد ( عجب اينکه دائما اين جهاد برعليه ساکنين است نه اشغالگران نمونه بارز آن را در قتل عام هاي روزانه عراق و افغانستان مي بينيم )


 

 


 

فيلم زير را حتما ببينيد گروهي که ادعاي مسلماني مي کنند در عراق حدود 30 کارگر عراقي را به جرم شيعه بودن قتل عام مي کنند همه و همه اين افکار ناشي از افکار وهابيسم است .


 

http://www.alrafidayn.com/Crim.wmv




 

تروريست ها و اشغالگران يک هدف در قالب دو گروه براي مسلمان کشي


 

اشغالگران مي گويند تا وقتي که تروريست ها در افغانستان و عراق فعاليت مي کنند ما از اين کشورها خارج نخواهيم شد


 

تروريستها ( وهابي ها و تکفيريها ) هم مي گويند تا وقتي که اشغالگران در افغانستان و عراق هستند ما به جهاد ( بخوانيد مسلمان کشي ) خود در برابر اشغالگران ادامه خواهيم داد ( عجب اينکه دائما اين جهاد برعليه ساکنين است نه اشغالگران نمونه بارز آن را در قتل عام هاي روزانه عراق و افغانستان مي بينيم )


 

در خبرها آمده بود جواني که خود را آماده يک عمليات انتحاري براي قتل عام دهها مسلمان افغاني آماده مي کرد در اثر کشمکش با مادر و خانواده خود به علت مخالفت آنها باعث شد ،  بمب در خانه منفجر و مادر و خواهران وي در اين انفجار کشته شوند. اين جوان 23 ساله قبل از عمليات مبلغ 135000 دلار به خانواده خود به عنوان هديه داده بود .


 

فرد 25 ساله ديگري نيز هنگام خارج نمودن لباس انفجاري خود بر اثر انفجار کشته شد .


 

فرد مذکور در ايالت ننگرهار هنگامي که قصد داشت خود را در ميان نمازگزاران مسلمان در مسجدي منفجر کند از اقدام خود پشيمان شد . وي که در محاصره نيروهاي نظامي منطقه قرار داشت با ابراز ندامت اعلام نمود ، هنگامي که نمازگزاران را در حال نماز ديدم از عمل خود پشيمان شدم و در حاليکه قصد خارج نمودن لباس انفجاري خود را داشت ناگهان منفجر شد در اين انفجار تنها فرد مذکور کشته شد .


 

از زمان واقعه 11 سپتامبر سال 2001 پوشش اخبار مربوط به «بمب گذاري هاي انتحاري» روند رو به افزايش داشته است. كارشناسان و دست اندركاران خبري ما را به اين اعتقاد رساندند كه بمب گذاري هاي انتحاري، يكي از سلاح هاي مورد توجه شورشيان عليه نيروهاي اشغالگر است، چرا كه آنها با بهره گيري از اين شيوه، مي توانند با هزينه اندك و به آساني، هرج ومرج ايجاد كنند. كمتر روزي است كه رسانه ها حداقل يك بمب گذاري ازاين نوع را كه توسط شورشيان عراقي و يا افغاني ( وهابي ها و تکفيري ها )صورت مي گيرد، از اين كشورها گزارش نكنند. بهره گيري شورشيان از شيوه بمب گذاري انتحاري عليه نيروهاي اشغالگر، يك چيز است و بهره گيري آنها از اين شيوه براي كشتار غيرنظاميان، چيز كاملا متفاوتي است. اكنون رسانه ها ما را طوري شستشوي مغزي داده اند كه باور مي كنيم شورشيان در عراق، تندروهاي حيوان صفت، غيرمتمدن، ديوانه و متعصب هستند كه حتي با كشتار هموطنان خود، به جنگ با «آزاديخواهي» مي روند!


 

در واكنش به بمب گذاري هاي به اصطلاح «انتحاري» پر تلفات در موصل، كه به مرگ 350 غير نظامي انجاميد«اگر فردي بتواند استدلال قانع كننده اي بياورد (يعني استدلال منطقي كه با داده هاي قابل اتكا حمايت شود) و توضيح دهد كه چرا يك عرب و يا گروه اسلامي ضدآمريكايي و يا «تروريست» و يا هر كس ديگر، در واكنش به اشغال عراق توسط آمريكا، صدها هزار عراقي را مي كشد، مبلغ يك ميليون دلار آمريكا جايزه مي گيرد


 

 


 

در خلال جنگ جهاني دوم، تعدادي از كشورها توسط نازي هاي آلمان اشغال شدند. در كشورهايي مثل فرانسه، دانمارك، نروژ و بسياري از كشورهاي ديگر جنبش هاي مقاومت شكل گرفت، جنبش هايي كه تاكتيك هاي متفاوت را براي متوقف كردن نازي ها و پس گرفتن سرزمينشان به كار گرفته اند. با اين حال، هيچ سابقه اي در مورد اين كه جنگجويان مقاومت براي اخراج نازي ها، به كشتار جمعي هموطنان خود متوسل شده باشند وجود ندارد. مطمئنا درگيري هاي فرقه اي وجود داشته است، ولي مثل آنچه كه در عراق مي بينيم، در مقياس گسترده و كلان وجود نداشته است و البته، اگر وجود هم مي داشت، با هيچ منطقي جور در نمي آمد. در جنگ ويتنام هم ما هيچ سندي نداريم كه نشان دهد «ويت كنگ ها» كشتار هموطنان خودشان را بخشي از مبارزه عليه نيروهاي آمريكايي در دستور كار قرار داده باشند. البته، هستند كساني كه مي گويند مسلمانان از نوع ديگري هستند، و اين كه آنها (مثل بسياري از انسان هاي ناخوشايندي كه مي خواهند زنجيرهاي امپراتور را بگسلند) تنها اندكي با وحشيان غيرمتمدن فرق دارند و لذا، ما نمي توانيم اميدوار باشيم كه ذهنيت و يا رفتار آنها را درك كنيم.


 

زماني كه عراقي ها در دهه 1920 با امپراتوري بريتانيا نخستين بار مي جنگيدند، هيچ «بمب گذاري انتحاري» توسط شورشيان عراقي صورت نگرفت. آنها، برعكس عمل كردند و براساس يك استراتژي درست، و علي رغم وجود خرده فرهنگ ها و تفاوت هاي مذهبي، در برابر دشمن مشترك خود يعني بريتانيا، متحد شدند.

همين طور در خلال جنگ 10 ساله افغانستان عليه اتحاد جماهير شوروي نيز هيچ موردي از بمب گذاري انتحاري كه شهروندان افغاني را هدف قرار داده باشد، نمي بينيم. در اين كشور هم قبايل افغاني، علي رغم اينكه در نحوه مبارزه با متجاوزان توافق نداشتند، با هم متحد شدند. آيا واقعا هيچ كس، حتي يك فرد بي طرف و ميانه رو، اينها را در نمي يابد؟


 

بعد از واقعه 11 سپتامبر، ناگهان اين پديده عجيب ظاهر مي گردد كه يك شورشي به جاي اينكه مهاجمان را هدف قرار دهد، از بمب گذاري انتحاري عليه هموطنان خود بهره مي برد، تا از اين طريق، گواه تاييد كننده اي را براي اين موضوع كه هواپيما ربايان «انتحاري» حمله كننده به آمريكا، حقيقتا ديوانه بوده اند، دست و پا كنند، يا اينكه (هدف عوامل پشت پرده اين بوده كه) اخبار رسمي را در اين راستا سمت و سو دهند.


 

اين موضوع بسياري از ابهامات را در مورد اينكه چرا گروه هاي عراقي در واكنش به يورش آمريكا به كشورشان، هموطنان خود را مي كشند، توضيح مي دهد. به هر حال، مردمي كه روزانه در عراق صدها كشته مي دهند، همان مردمي هستند كه از شورشيان حمايت مي كنند و نيروهاي آمريكايي، انگليسي و اسراييلي حاضر در عراق، با همين شورشيان مي جنگند. لذا، اين سوال پيش مي آيد كه چه كسي از كشتار جمعي روزانه حاميان شورش، بهره مي برد؟ تاكتيك هاي مقابله با شورش درگذشته، روش هايي مثل «پاك سازي نژادي» و يا نابودسازي محصولات مثل آنچه كه ازطريق عامل نارنجي در مورد ويتنام صورت گرفت، را شامل مي شود. اما اين روش ها كمتر موفقيت آميز بودند. به نظر مي رسد كه در سال هاي اخير تفكرات گمراه و منحرفي در مجتمع هاي صنعتي - نظامي شكل گرفت كه بيشتر حالت تاكتيك هاي دسيسه آميز مدرن را دارد.


 

ايجاد تنش ميان گروه هاي مذهبي، به ويژه از طريق بهره گيري حقه آمير از اصلاح «حملات انتحاري» عليه شيعيان و يا سني ها، به عبارت ديگر، اصل «تفرقه بينداز و حكومت كن» در اينجا به خوبي اجرا مي شود. اقدام واقعا جنايتكارانه شبكه ها ي تلويزيوني كشورهاي غربي و بعضي از شبکه هاي عربي همچون الجزيره و... اين است كه ايده ذيل را دامن مي زنند و تقويت مي كنند: عراقي ها و افغاني ها بدون حمايت نيروهاي اشغالگر، نمي توانند از كشورشان محافظت كنندو اينكه «مردم اين كشورها، وحشي هاي غير متمدن هستند.» اين تبليغات باعث مي شود كه ادعا هاي دولت آمريكا تقويت شود، آمريكا مصرانه بر اين عقيده  است كه خروج نيروهاي اين كشور از عراق، خطرناك خواهد بود و ارتش آمريكا بدين خاطر در خيابان هاي شهرهاي عراق حضور دارد كه عراقي ها نيز حضورشان را در اين كشورها عاقلانه بدانند يا اينكه رسانه هاي آمريكايي تلاش مي كنند. نشان دهند كه چطور طبقات پائين مردم (عراق) دارند متمدن مي شوند، يا اين ادعا كه ارتش اگر دست به نابودي چنين مردمي مي زند، در واقع، ماموريت الهي را انجام مي دهد.

تألیف: سید محمد موسوی

منبع: +

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 21:46  توسط مسلمان ایرانی  | 

یکی از ترفندهای معروف بیخدایان علیه خداباوران این است که آنها نیز موجودی عجیب غریب مثل "هیولای اسپاگتی" یا سنگ سخنگو" یا چیزی شبیه آن را معرفی میکنند و میگویند ما میگوییم اینها خدا هستند! بعد میگویند هر دلیلی که شما بر خدا نبودن اینها بیاورید، ما نیز برای خدا نبودن خدای شما میاوریم.

  بدون شک، این استدلال سفسطه ای بیش نیست. در بحث زیر با یک بیخدا به نام کوروش، به این شبهه پاسخ داده ایم.

  بحث من و ایشان بسیار طولانی و مفصل است و بیشتر در مورد برهان امکان وجوب بوده است و بحث اینکه آیا چنین چیزهایی در تعریف خدا میگنجد بحثی حاشیه ای در کنار بحث است، که از آنجایی شروع شد که ایشان از من خواستند خدا را تعریف کنم:

مسلمان ایرانی:

تعريف خدا:

خداوند آفريدگار جهان، هستي نامحدود و جامع تمام کمالات است. هستي او عين ذات اوست. موجودات مخلوق خدا هستند، هستي خويش را از او ميگيرند و هيچگونه استقلالي ندارند. هيچ نقص و عيبي در ذات خدا راه ندارد. خداوند، هستي و وجود نامتناهي است و هيچ چيز وجود او را محدود نميکند.



کوروش:


دوست خوبم، يکی از ایراداتی که در استدلال خدا پرستان وجود دارد, در هم کردن مفاهيم است:

يکی از بزرگترين اشتباهات این است که آنچه ميخواهيم ثابت کنيم را در تعريف بياوريم. این ميشود سفسطه.[۱]
حالا يک روش شناسايی این سفسطه ها آنست که مورد بحث را با موردی ديگر جابجا کنيم. کمی توضيح دهم:
اینجا شما تعريف انجام ميدهی از خدا که قسمتی از آن تعريف است, قسمتی سفسطه. برای آشکار شدن سفسطه به جای "خدا", "اسب شاخدار" بگذار:

خداوند آفريدگار جهان، هستي نامحدود و جامع تمام کمالات است. هستي او عين ذات اوست. موجودات مخلوق خدا هستند، هستي خويش را از او ميگيرند و هيچگونه استقلالي ندارند. هيچ نقص و عيبي در ذات خدا راه ندارد. خداوند، هستي و وجود نامتناهي است و هيچ چيز وجود او را محدود نميکند.

---
اسب شاخدار اسبی است با يک شاخ وسط پيشانی و بدون نقص بدنی و هستی او عين ذات او...


سفسطه را ديدی؟ شما ميخواهی ثابت کنی خدا هست. پس نميتوانی در تعريف بگويی که بودنش ذاتش است.
اگر اینگونه بود, بودن اسب شاخدار هم ثابت شده بود!!

 

 

مسلمان ایرانی:


  کوروش گرامي، خسته نباشيد.


در مورد تکشاخ يا اسب شاخدار؛ خير اينها در تعريف خدا نميگنجند زيرا نه خالق "همه چيز" هستند و نه جامع تمام کمالات. بگذاريد در اين مورد هم در بحث صفات خدا بحث کنيم.

 

 

کوروش:

 

  اتفاقاً مثال اسب شاخدار عين همان تعريفی هست که شما آوردی. آنچه معادل هست در این دو تعريف را اینجا مياورم:

الف: خدا --> اسب شاخدار

ب: هستی نامحدود و جامع تمام کمالات --> بدون نقص بدنی

ج: هستی او عين ذات او --> هستی او عين ذات او

پس تعريف من با تعريف شما از خدا فرقی ندارد. خدای شما هم بايد ثابت شود که خالق همه چيز است و جامع تمام کمالات.

مشکل اینجاست که اولی را ثابت نکرده در تعريف ميگذاريد, دومی را اصلاً تعريف نميکنيد (جامع تمام کمالات نياز به تعريف يا تمثيل دارد چون برای من بديهی نيست)[۲]

 

 

مسلمان ایرانی:

 

   اگر ما اين اسب شاخدار را معدوم فرض کنيم، هيچ محالي لازم نمياید، پس وجود برايش ضروري نيست. وجود فقط براي وجودِ خالص ضروري است چون اگر عدم فرضش کنيم محال لازم مياید و محالش هم اجتماع نقيضين است. از نبود اسب شاخدار چنين محالي لازم مياید؟

کوروش:

 

در اینجا ميگوييد که اگر اسب شاخدار را معدوم فرض کنيم, هيچ محالی لازم نميايد. من قبول دارم و همين ایراد را از خدا ميگيرم:

شما بايد ثابت کنيد عدم خدا محال است.

 

 

مسلمان ایرانی:

 

  ما استدلال خویش را اقامه کرده ایم و الان هم داریم پیرامونش سخن میگوییم، پس اینکه هر بار سعی کنید توپ را به زمین ما بیندازید سودی ندارد. اساساً اینجا شما مدعی هستید نه من. من دارم با شما بحث میکنم بر سر اینکه اگر واجب الوجود نباشد، جهانی نیست؛ خب شما هم اگر میتوانید ثابت کنید اگر تکشاخ نباشد، جهانی نیست یا به هر طریقی ثابت کنید نبودنش محال است. من استدلالم را بیان کرده ام شما اگر میتوانید با استدلال من ثابت کنید که نبودن تک شاخ محال است، خب این کار را بکنید، فقط کافی است ثابت کنید که سلسله علل باید الزاما به یک تکشاخ ختم شود.[۳]

 

 

کوروش:

 

در این بحث شما ميخواهيد ثابت کنيد خدا وجود دارد, پس شما مدعی هستيد نه من.
اینکه داريد سعی ميکنيد که ثابت کنيد نبود خدا محال است درست: پس به بحث بپردازيم.

 

 

مسلمان ایرانی:

 هر طور شما صلاح بدانید، ولی خدا بودن تکشاخ منتفی است.

 

پی نوشت:

۱و۲.این ایراد ایشان بر من وارد نبود زیرا اولاً خود ایشان از من خواستند که ابتدا خدا را برایشان تعریف کنم و ثانیاً کنار همین بحث، بحث سنگینی در مورد برهان امکان و وجوب بین من و ایشان در جریان بود.

۳.منظور این است که ما در برهان امکان و وجوب، ما ثابت میکنیم که سلسلۀ علل باید به یک واجب الوجود ختم شود و در غیر اینصورت عدم پیش میاید، یعنی باید جهان هستی هم وجود نداشته باشد. ایشان نیز برای اثبات خدا بودن "اسب شاخدار"، باید ثابت میکردند که سلسلۀ علل باید به یک اسب شاخدار ختم شود که ابداً نمیتوانستند ثابت کنند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 18:13  توسط مسلمان ایرانی  | 

از "ژاکلين ذکرياي ثاني" تا "زهرا علمدار"

 


من ژاکلين ذکرياي ثاني هستم. دوست دارم اسمم زهرا باشه. من از يه خانواده مسيحي هستم و از اسلام اطلاعات کمي دارم. وقتي وارد دبيرستان شدم از لحاظ پوشش و حجاب وضعيت مطلوبي نداشتم که بر مي گشت به فرهنگ زندگيمون. توي کلاس ما يک دختر بود به اسم مريم که حافظ 18 جزء از قرآن مجيد بود، بسيجي بود و از شاگردان ممتاز مدرسه. مي خواستم هر طوري شده با اون دوست بشم.

 

.... اون روز سه شنبه بود و توي نماز خانه مدرسه مون دعاي توسل برگزار مي شد، من توي حياط مدرسه داشتم قدم مي زدم که يه دفعه کسي از پشت سر، چشماي من رو گرفت. دستهاش رو که از روي چشمام برداشت، از تعجب خشکم زد. بله! مريم بود که اظهار محبت و دوستي مي کرد. خيلي خوشحال شدم. اون پيشنهاد کرد که با هم به دعاي توسل بريم. اول برايم عجيب بود ولي خودم هم خيلي مايل بودم که ببينم تو اين مجلسها چي مي گذره. وارد مجلس که شديم ديدم دارند دعا مي خوانند و همه گريه مي کنند، من هم که چيزي بلد نبودم نشستم يه گوشه؛ ولي ناخواسته از چشمام اشک سرازير شد. از اون روز به بعد من و مريم با هم به مدرسه مي رفتيم، چون مسيرمون يکي بود، هر روز چيز بيشتري ياد مي گرفتم. اولين چيزي که ياد گرفتم، حجاب بود. با راهنمايهاي اون به فکر افتادم که در مورد دين اسلام مطالعه و تحقيق بيشتري کنم. هر روز که مي گذشت بيش از پيش به اسلام علاقه مند مي شدم. مريم همراه کتاب هاي اسلامي، عکس شهدا و وصيتنامه هاشون را برام مي آورد و با هم مي خونديم، اين طوري راه زندگي کردن را يادم مي داد. مي تونم بگم هر هفته با شش شهيد آشنا مي شدم.

 

... اواخر اسفند 1377بود که براي سفر به جنوب ثبت نام مي کردند. مدتي بود که يکي از کليه هام به شدت عفونت کرده بود و حتما بايد عمل مي شد. مريم خيلي اصرار کرد که همراه اونا به مناطق جنگي برم، به پدر و مادرم گفتم ولي اونا مخالفت کردند. دو روز اعتصاب غذا کردم ولي فايده اي نداشت. 28 اسفند ساعت 3 نصف شب بود که يادم اومد که مريم گفته بود ما برا حل مشکلاتمون دعاي توسل مي خونيم. منم قصد کردم که دعاي توسل بخونم .شروع کردم به خوندن، نمي دونم تو کدوم قسمت دعا بودم که خوابم برد! تو خواب ديدم که تو بيابون برهوتي ايستاده ام، دم غروب بود. مردي به طرفم اومد و گفت: «زهرا بيا.....بيا.....مي خوام چيزي نشونت بدم». دنبالش راه افتادم. تو نقطه اي از زمين چاله اي بود که اشاره کرد به اون داخل بشم، اون پائين جاي عجيبي بود. يه سالن بزرگ با ديوارهاي بلند و سفيد که از اونا نور آبي رنگ مي تراويد، پر از عکس شهدا و آخر آنها هم يه عکس از آقاي خامنه اي. به عکس ها که نگاه مي کردم احساس کردم که دارند با من حرف مي زنند ولي چيزي نمي فهميدم . آقا هم شروع کرد به حرف زدن، فرمود: «شهدا يه سوزي داشتند که همين سوزشان اونا را به مقام شهادت رسوند، مثل شهيد جهان آرا، شهيد باکري، شهيد همت و علمدار....»

 

پرسيدم: علمدار کيه؟ چون اسمش به گوشم نخورده بود. آقا فرمود: «علمدار همونيه که پيش توست. هموني که ضمانت تو رو کرده تا به جنوب بيايي.» از خواب پريدم. صبح به پدرم گفتم فقط به شرطي صبحانه مي خورم که بگذاري به جنوب برم، او هم اجازه داد. خيلي تعجب کردم که چطور يه دفعه راضي شد. هنگام ثبت نام براي سفر، با اسم مستعار "زهرا علمدار" خودم رو معرفي کردم. اول فروردين 78 همراه بسيجيان عازم جنوب شدم. نوار شهيد علمدار رو از نوار فروشي کنار حرم امام خميني(ره) خريدم و هر چه اين نوار رو گوش مي دادم بيشتر متوجه مي شدم که چي مي گفت. در طي ده روز سفري که داشتم تازه فهميدم که اسلام چه دين شريفيه. وقتي بچه ها نماز جماعت مي خوندند من يه کنار مي نشستم زانوهام رو بغل مي گرفتم و به حال بد خود گريه مي کردم. به شلمچه که رسيديم خيلي با صفا بود. نگفتم، مريم خواهر سه شهيد بود. دو تا از برادرهاش تو شلمچه شهيد شده بودند. با اون رفتم گوشه اي نشستم و اون شروع کرد به خوندن زيارت عاشورا. يه لحظه احساس کردم شهدا دور ما جمع شده اند و دارند زيارت عاشورا مي خونند. اونجا بود که حالم خيلي منقلب شد و از هوش رفتم. فرداي اون روز، عيد قربان بود و قرار بود آقاي خامنه اي به شلمچه بياد. ساعت حدود 5/11بود که آقا اومد. چه خبر شد شلمچه! همه بي اختيار گريه مي کردند. با ديدن آقا تمام نگراني ام به آرامش تبديل شد. چون مي ديدم که خوابم داره به درستي تعبير مي شه.

 

 

خلاصه پس از اينکه از جنوب برگشتم تمام شک هام تبديل به يقين شد، اون موقع بود که از مريم خواستم طريقه ي اسلام آوردن رو به من ياد بده. اون هم خوشحال شد. بعد از اينکه شهادتين رو گفتم يه حال ديگه اي داشتم. احساس مي کردم مثل مريم و دوستانش شده ام. من هم مسلمان شده بودم. فقط اين رو بگم که همه اعمال مسلمان بودن رو مخفيانه بجا مي آوردم. لطف خدا هم شامل حالم شد و کليه هايم به کلي خوب شد....

 

منبع:

نشریه فکه

http://mazarshohada.parsiblog.com/-368172.htm

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 0:35  توسط مسلمان ایرانی  | 

خواندن این مقاله به کسانی که دانش فلسفی کافی را ندارند، توصیه نمیشود

 

 

 

  برهان نظم را پیشتر دیدیم. در برخی سایتهای الحادی سعی شده است که این برهان را رد کنند. ما شبهات مربوط به برهان نظم را که این افراد ارائه میدهند را اینجا طرح و سپس پاسخ آنها را قرار میدهیم. تنها داستانسرائیها، سخنان زائد و ادعاهای دروغینی که به ما نسبت داده شده ولی ادعای ما چنان نبوده است، را ذکر نمیکنم و شبهاتی که واقعاً مربوط به برهان نظم هستند را ذکر میکنم.(بیخدایان عادت دارند در اینگونه نوشتجات از همه چیز سخن بگویند ولی ما اصل مطلب را میاوریم تا باعث خستگی مخاطبینمان نشویم.)

 

  پیشنهاد میکنم پیش از خواندن این مقاله، برهان نظم را به خوبی مطالعه کنید.

 

 

 

مبتنی بر تمثیل بودن بزرگترین ایراد برهان نظم است!!

 

 

شبهه: برهان نظم را بر مبنای تمثیل مطرح میکنند، مثلاً میگویند همانطور که یک ساعت که یک مجموعه منظم است، نیاز به سازنده دارد، این جهان هم که یک مجموعه منظم بزرگتر است، نیاز به یک سازنده و نظم دهنده، دارد؛ این نوع نمثیل قیاس مع الفارق است، زیرا بین ساعت و جهان و همچنین بین کسانی که ساعت و جهان را میسازند، تناسب وجود ندارد.

 

پاسخ:

   اساساً برهان نظم بر اساس تمثیل نیست و این شبهه یک تهمت است و در منطق نوعی مغالطه موسوم به (حمله به آدم پوشالی) نامیده میشود، یعنی ادعایی را به فرد نسبت میدهد که آن فرد چنان ادعایی ندارد و سپس این ادعای غلط را رد میکند تا به مخاطبین نشان دهد که کل استدلال آن فرد را رد کرده است!

 

  درست است که گاهی در برهان نظم از مثالهایی مثل آنچه در شبهه آمد سود برده میشود، ولی این مثالها هرگز جزء بدنۀ استدلال نیستند و فقط برای نزدیک شدن ذهن مخاطب و تفهیم مطلب، از آنها استفاده میشود. ما برهان نظم را بر مبنای تمثیل بیان نمیکنیم بلکه برهان نظم درست مثل برهان علیت که میگوید هر معلول محتاج علت است، میگوید که هر نظمی محتاج ناظم است. پس این شبهه وارد نیست و ربطی به برهان نظم ندارد.

 

 

 

 

آیا جهان مجموعه ای منظم است؟

 

 

شبهه: شما چطور فاصله خورشید بر زمین را که باعث امکان رویش گیاهان میشود، نظم میدانید ولی این همه سیاره که فاصله آنها با خورشید در حدی نیست که امکان حیات در آن وجود داشته باشد دلیل بر بینظمی نمیدانید؟ چرا از نابودی این همه سیاره و ستاره و کهکشان، به این نتیجه نمیرسید که جهان ناظمی ندارد؟

 

پاسخ:

 

  در مورد امکان حیات در سیارات، سیارات نیز نظم دارند، هر چند امکان حیات در آنها نباشد. معیار وجود نظم، امکان حیات در سیارات نیست. صرف اینکه چیزی برای ما سودی ندارد، دلیل بر بیمصرف بودن آن نیست، چه بسا هزاران سود حتی برای خود ما داشته باشد.

 

اما در مورد نابودی ستارگان و سیارات، باید عرض کنیم که ما نمیدانیم که اگر چنین نشود، چه اتفاقی میفتد. این جهان نظم دارد، هر چند ما نهایت این نظم را ثابت نکنیم، یعنی نظمی که بالاتر از آن قابل فرض نباشد. با ثابت نشدن نهایت نظم، نظم کلی جهان زیر سؤال نمیرود. نظم اجمالی است. شما نمیتوانید ثابت کنید که اگر فلان طور بود، بهتر بود. شاید این حوادث از دید ما بینظمی باشد ولی با ملاحظه تناسباتی که بین خودشان هست، اینطور نیست. بسیارند چیزهایی که در نگاه اول بینظمی به نظر میرسند ولی در اصل عین نظم هستند، مثل زلزله که اگر هر از گاهی رخ ندهد، روال حیات روی زمین به خطر میفتد.

 

 

 

شبهه: چرا همیشه جهان را با جهانهای نامنظمتر مقایسه میکنید؟ چرا با جهانهای منظمتر مقایسه نمیکنید؟ مثلا جهانی که در آن ویروس SARS تکامل پیدا نکند یا جهانی که در آن دندان انسان نپوسد.

 

پاسخ:

   خالق هر دو جهان یکی است. شما که برآیند را ندارید. از کجا میدانید که چنین جهان منظمتری امکان وجود داشتن داشته باشد؟ از کجا میدانید اینهایی که به عوان نقص در این جهان میگیرید، واقعاً نقص هستند؟ شما باید ابتدا ثابت کنید که کاملتر از این جهان ممکن است، که نمیتوانید. از کجا میدانید که ویروس نباید باشد؟ چون به برای من و شما ضرر دارد؟ شما همین ویروس اچ.آی.وی را ببینید که بخاطر نوع سرایتش، میزان فحشا را پایینتر آورده است و حیات معنوی خیلیها را هم بهبود میدهد!!

 

  شما اگر توانستید ثابت کنید که در مجموع عالم، بودن چنین خصوصیتی برای این مجموعه مضر است، آنگاه میتوانید جهان منظمتر را اثبات یا فرض بکنید، و چنین امری از توان شما خارج است.

 

  در واقع چیزهایی مثل پوسیدگی دندان یا ویروس ممکن است برای ما ضرر داشته باشند، ولی از جهات دیگر مفید هستند. اما اینکه تناسبش درک نشود؛ شبهه زمانی هست که دلیلی بر ردش داشته باشیم. اگر نتوانند اثبات کنند، انکار هم نمیتوانند بکنند، همانطور که بیخدایان خودشان معترفند که نمیتوانند انکار کنند. اسرار بسیاری در عالم وجود دارد که ما با علم تجربی راهی به آنها نداریم ولی برخی را میفهمیم.

 

 

 

چرا ساعت خالق و ناظمی دارد ولی جهان نه؟

 

 

شبهه: ما بخاطر تجربه به وجود سازنده برای ساعت پی میبریم و نه بخاطر نظم موجود در آن، پس اگر بخواهیم برای جهان ناظمی داشته باشیم، باید وجود چنین ناظمی را تجربه کرده باشیم که ما همچین تجربه ای نداریم، پس نمیتوانیم بپذیریم که جهان ناظمی دارد.

 

پاسخ:

  این ادعا که ما از راه تجربه به وجود ناظم پی میبریم، باطل است و ما با دیدن نظم عقلاً به وجود چنین ناظمی پی میبریم. هر نظمی هر قدر هم که کم باشد، نیاز به ناظم دارد. اگر به ذات ساعت نگاه کنیم که از خودش اختیاری ندارد و نمیتواند برای خودش کاری بکند، پی میبریم که خودش، خودش را نظم نمیدهد. نیاز به ناظم در ذات منظم خوابیده است و ما برای اثبات ناظم نیازی به تجربه نداریم. وقتی به ذات موجود منظم نگاه میکنیم که مجموعه در بودنش اختیاری ندارد، پی میبریم که در نظمش هم اختیاری ندارد. وقتی آمدن و چگونگی آمدن، از خارج آمده است و واجب الوجود نیست، پس نظم هم از بیرون داده شده است، پس وجود یک ناظم در بیرون از مجموعه بدیهی است.

 

 

 

آیا همه چیز تصادفی و خود به خود به وجود آمده است؟

 

 

شبهه: اینطور نیست که همه چیز تصادفی باشد ولی علم روز نشان میدهد که برخی حوادث بدون علت هستند. پس ممکن هست که نظم جهان هم اتفاقی باشد.

 

پاسخ:

  اصل علیت یک اصل بدیهی عقلی است و هیچ مورد تجربی جزئی، نمیتواند بر آن خدشه وارد کند. ممکن است ما به علت برخی موجودات یا حوادث پی نبریم، ولی این دلیل بر بدون علت بودن آن نیست. این یک اصل بدیهی است که هر چیز که نبود و هست شد، برای به هستی رسیدنش، نیاز به غیر دارد و این غیر را علت مینامیم.

 

  برای حوادث تصادفی که مثلاً باد چند جعبۀ کوچک را از روی میز بیندازد و آنها روی زمین در یک خط راست قرار بگیرند، هم علت وجود دارد، چرا که این چند جعبه تحت شرایط مثل برخورد باد در یک مقیاس محدود و مشخص و نیروی جاذبه و سقوط از ارتفاع خاص و برخورد با جسم و سطحی خاص به صورت منظم در آمده اند و اگر هر یک از این شرایط تغییر کوچکی بکنند، این نظم حاصل نمیشود، پس علت دارد. بله ممکن است ما علت را ندانیم ولی این امر دلیل بر فقدان علت نیست.

 

  یادمان باشد که علم بشر هم خطاپذیر است و هم نسبت به آینده ناقص است. زمانی بشر سقوط سیب از روی درخت را نیز فاقد علت میدانست!

 

 

شبهه: اگر این جهان علتی داشته باشد طبیعی است(و ما ماوراء الطبیعه را قبول نداریم) و اگر طبیعی باشد جزوی از جهان است و چیزی نمیتواند علت خودش را در خود داشته باشد، زیرا علت مسبوق به علت است.

 

پاسخ:

  این ادعا که این جهان اگر علتی داشته باشد باید طبیعی باشد، ادعایی باطل است و در نتیجه کل شبهه از بیخ و بن ادعای غلطی دارد. اساساً این افراد دلیلی بر این ادعا ندارند که جهان باید علتی طبیعی داشته باشد. برعکس اگر جهان بخواهد علتی داشته باشد، باید این علت غیرطبیعی باشد، زیرا اگر طبیعی باشد، محتاج علت است و همینطور تا آخر اگر به علتی غیرمادی نرسیم، دچار تسلسل در علل میشویم و تسلسل در علل محال است، بنابراین باید علتی داشته باشیم که مادی و طبیعی نباشد.

 

  ممکن است پرسیده شود که اگر خدا در ذاتش ماده ندارد، چگونه میتواند ماده را به وجود بیاورد؟ در پاسخ عرض میکنیم که لازم نیست خدا ماده را داشته باشد، تا ماده را به وجود بیاورد، زیرا عالم از خدا جدا نشده است که بگویید که خدا باید مادی باشد، که عالم مادی بتواند از او جدا شود؛ بلکه خدا علت وجودی عالم است و به عالم وجود عنایت فرموده است، نه ماده. این وجود در این مرتبه از عالم به صورت وجود مادی محقق میشود و در عالم دیگر به صورت مجردات.

 

  این را فقط به عنوان مثال میگویم هر چند خدای عالم از این امور مبرا است ولی برای تقریب ذهن، عرض میکنم: شما آبی را در ظرفهای مختلف میریزید، در هر ظرفی به تناسب شکل همان ظرف، آب هم شکل ظرف را به خود میگیرد. آیا آب واقعاً شکل این ظرفها را دارد؟ یا اینکه بخاطر ظرف آب به این شکل در آمده است؟ بدون شک آب هیچیک از این شکلها را ندارد ولی با ریخته شدن آب در این ظرفها این شکلها حاصل میشود. وجود هم به همین شکل در هر عالمی به شکل آن عالم موجود میشود. خداوند وجود را به عالم ماده داده است، طبق ظرف عالم، وجود به صورت ماده در آمده است.

 

  به بیان دیگر، خداوند دارای تمام کمالات است، در کمالات تمام موجودات دخیل است، ولی در نقصشان دخیل نیست. موجودات مادی را هم، به همین شکل خلق میکند. خلق خدا یعنی تجلی کمالات الهی. لازمۀ داشتن کمالات، ظهور همۀ مراتب کمال است.

 

  موجودات مادی ترکیبی از وجود و عدم هستند، و چیزی که خدای متعال میدهد، وجود آنهاست و نه ترکیب وجود و عدم. این وجود در این مرتبه از مراتب وجود وقتی در ترکیب با عدم واقع میشود، که به صورت وجود مادی ظهور پیدا میکند. خدا ماده نمیدهد بلکه وجود میدهد، ولی این وجود در این مرتبۀ خاص به صورت ماده ظهور میکند.

 

 

 

تقریر برهان نظم نسخه های مبتنی بر قیاس و نقد آنها

 

برهان نظم به شکل زیر نقد میشود:

1.هر مجموعه منظمی ناظمی دارد.

2.جهان یک مجموعه منظم است.

3.جهان دارای ناظم است.

4.ناظم جهان خداست.

 

حال پاسخ نقد بندهای فوق را میبینیم:

 

 

-پاسخ به رد بند اول:

 

 

شبهه: نظم ویژگی ذاتی یک مجموعه نیست و دلیلی ندارد که فرض کنیم که هر چیز منظمی، علت فاعلی دارد. چه بسا عوامل طبیعی و فاقد شعور باعث ایجاد نظم بشوند.

 

پاسخ:

  ما هم قبول داریم که نظم ویژگی ذاتی یک مجموعه نیست ولی اینکه میگوید که دلیلی ندارد که فرض کنیم هر چیز منظمی، علت دارد، سخنی گزاف و بی پایه است. نظم داشتن فرع بر وجود است. موجودی که واجب الوجود نباشد، وقتی که وجودش نیاز به علت دارد، نظمش نیز نیاز به علت دارد. به عبارت دیگر از آنجایی که نظم ممکن الوجود است و هر ممکن الوجودی برای به وجود آمدن نیاز به بوجود آوردنده دارد(که ما این بوجود آورنده را علت مینامیم)، پس نظم نیز نیاز به علت دارد. ممکن الوجود چیزیست که میتواند باشد و میتواند نباشد، و بودن و نبودنش محالی را پیش نمیاورد، ولی وقتی هست، نیاز به علت دارد.

 

 در مورد اینکه ادعا میشود که ممکن است، عوامل طبیعی و فاقد شعور باعث ایجاد نظم شوند، ادعایی باطل است. آیا چیزی که خود دارای کمالی نیست، میتواند آن کمال را در چیز دیگری ایجاد کند؟ یک موجود بیجان و فاقد شعور، چگونه میتواند نظمی را ایجاد کند که از روی شعور باشد؟ هر یک از حوادث منجر به نظم که در نظر بگیرید مالامال از شعور آگاهی است. مثلا فرض کنید که شش تاس روی میز باشد، باد آنها را از روی میز بیندازد و آنها روی زمین بیفتند و همگی عدد شش را نشان دهند؛ در این حادثه، طراحی تاسها که تمام وجوه آن مساوی و دارای شش عدد هستند، آگاهانه بوده است، جاذبه زمین و وجود باد هم آگاهانه وجود داشته است. هر یک از این شرایط که فراهم نباشند، این نظم برقرار نمیشود. تمام این نظم و ترتیبی که ایجاد میشود، همگی از قوانین خاص خودش مثل جاذبه و سایر قوانین تبعیت میکند. قوانین حاکم بر عالم، همه از شعور برآمده اند. خود نظم یعنی شعور. نظم که خودش شعور دارد نمیتواند مخلوق موجودی فاقد شعور باشد. اینکه زمین جاذبه دارد یعنی هیچگاه از این جاذبه تخطی نمیشود، این نوعی هوشمندی و شعور است.

 

 

-پاسخ به رد بند دوم:

 

 

شبهه: اگر پذیرفته شود که جهان منظم است، برای این جهان نمیتوان هدفی در نظر گرفت. شما به عنوان جزء کوچکی از این جهان نمیتوانید هدفی برای این جهان تعریف کنید.

 

پاسخ: این ادعا یک سفسطه است. صرف اینکه ما نمیتوانیم هدف این جهان را تشخیص دهیم دلیل بر این نیست که این جهان هم فاقد هدف است. وقتی نظم باشد هدف هم هست. وقتی شعور باشد، این شعور به حرکت جهت میدهد و وقتی حرکت جهت داشته باشد، یعنی به هدف خاصی منتهی میشود. وقتی برای جهان قائل به نظم هستیم، قائل به هدف هم هستیم. درک هدف جهان با درک خالق جهان حاصل میشود.

 

 در برهان نظم، ما در صدد تشخیص هدف نیستیم، همین که میبینیم نوعی از هارمونی و هماهنگی هست، در اثبات نظم کفایت میکند. اصلاً اصطلاح نظم بیهدف، درست نیست، چرا که هدف داشتن در تعریف نظم خوابیده است؛ پس هر جائی که ما نظم و هماهنگی بین مجموعه اعضاء یک مجموعه را ببینیم، میفهمیم هدفی در انتها هست، هر چند ندانیم آن هدف چیست.

 

 

شبهه: منظم بودن اجزاء، منظم بودن کل را نتیجه نمیدهد. اگر بپذیریم جهان اطراف ما منظم است، از کجا بدانیم که کل جهان هم منظم است؟ ما که از آنسوی جهان خبر نداریم.

 

پاسخ: همینکه اعضای این جهان، با هم جمع هستند و با هم از یک قانون پیروی میکنند، به معنای اینستکه نظم عمومی است. وقتی این جهان یکجا جمع است، یعنی تمام این جهان از یک قانون تبعیت میکند، در غیر اینصورت با هم در تضاد بودند و اصلاً جمع نمیشدند.

 

   این جهان یک مجموعۀ واحد است و تمام اعضای یک مجموعه در ارتباط با هم هستند، پس امکان ندارد که نظم در یک گوشه از این جهان به هم پیوسته، وجود داشته باشد ولی در بقیۀ جاها بینظمی باشد، چرا که اینها بر هم تأثیر میگذارند. اگر در تمام عالم بینظمی هست، پس در اینجای عالم هم نباید نظم باشد؛ زیرا با هم در ارتباط هستند و اگر نظم در اینجا هست، معلوم است که تمام عالم مرتبط با اینجا، نظم دارند. ارتباط یعنی همین تأثیر متقابل در هم. ارتباط یک عضو با دیگری، یعنی تأثیر متقابل این دو عضو در هم. ما دلیل تجربی برای  اثبات نظم در آنسوی جهان نداریم، ولی دلیل عقلی داریم که نظم جزئی مرتبط با اجزاء بینظم دیگر، امکان ندارد. در واقع محال است که یک طرف مجموعه منظم باشد و طرف دیگر منظم نباشد، زیرا ایندو متضادین هستند و متضادین در یک موضوع واحد جمع نمیشوند.

 

 در ضمن هر چند، چنانکه عرض شد، وجود نظم در یک بخش از مجموعه دلیل بر نظم در تمام مجموعه است؛ ما با آنسوی جهان کاری نداریم. همین نظم مورد مشاهدۀ ما، در فهم  و درک نظم کافی است. این نظم با ضمیمه کردن قاعده عقلی بدان، اثبات ناظم را میکند.

 

 

-پاسخ به رد بند 3:

 

شبهه: توحید نتیجۀ برهان نظم نیست. ما با برهان نظم به یک ناظم نمیرسیم و ممکن است جهان چند ناظم داشته باشد.

 

پاسخ: ادعای این شبهه باطل است. اولاً یگانگی خدا با براهین دیگری ثابت میشود، برهان نظم برهانی برای اثبات وجود ناظم است و اگر یگانه بودن ناظم را نشان ندهد هم، با براهین دیگری این امر ثابت میشود. ثانیاً از راه نظم هم میشود به یگانگی خدا پی برد، زیرا اگر جهان بیش از یک ناظم داشت، بدون شک نظم جهان به هم میریخت، زیرا این چند ناظم در تمام موارد یکجور فکر نخواهند کرد و اگر غیر از این باشد، تمایزی بینشان نیست.(برای اثبات یگانگی خدا دلایل محکمتری نیز وجود دارد که در جای خود بیان میشود.)

 

 

-پاسخ به رد بند4:

 

 

شبهه: ناظم بودن، تنها ویژگی خدا نیست. اگر بپذیریم که این جهان یک ناظم دارد، از کجا بدانیم که این ناظم خداست؟ یعنی اینکه از کجا معلوم که این ناظم صفات یک خدا را دارد؟

 

پاسخ: برای اثبات صفات خدایی که براهین اثبات وجود خدا ثابت میکنند، براهین خاصی وجود دارد. برخی برهانها ضمن اثبات وجود خدا، صفات او را نیز ثابت میکنند، مثل برهان امکان فقری و برهان صدیقین و برخی هم، برخی از صفات خدا را ثابت میکنند و سپس به کمک براهین اثبات صفات خدا، سایر صفات خدا نیز ثابت میشود. برهان نظم نیز، علم و قدرت خدا و همچنین غیرطبیعی و ازلی بودن خدا را ثابت میکند، سایر صفات خدا را نیز میتوان بر اساس همین صفات اثبات شده، ثابت نمود. پس این شبهه هم وارد نیست.

 

تذکر: شبهۀ دیگری نیز مطرح شده است که ارتباطی به برهان نظم ندارد و به برهان علیت ربط دارد، پس آنرا در بحث برهان علیت پاسخ خواهیم داد.

 

 

 

آیا نظم ویژگی ذاتی یک مجموعه است و هر چیز منظمی علت فاعلی دارد؟

 

در این بخش شبهه افکن، سؤالی تکراری را مطرح میکند، که ما هم پاسخ را تکرار میکنیم:

 

  ما قبول داریم که نظم ویژگی ذاتی یک مجموعه نیست ولی اینکه گفته شود که دلیلی ندارد که فرض کنیم هر چیز منظمی، علت دارد؛ سخنی گزاف و بی پایه است. نظم داشتن فرع بر وجود است. موجودی که واجب الوجود نباشد، وقتی که وجودش نیاز به علت دارد، نظمش نیز نیاز به علت دارد. به عبارت دیگر از آنجایی که نظم ممکن الوجود است و هر ممکن الوجودی برای به وجود آمدن نیاز به بوجود آوردنده دارد(که ما این بوجود آورنده را علت مینامیم)، پس نظم نیز نیاز به علت دارد. ممکن الوجود چیزیست که میتواند باشد و میتواند نباشد، و بودن و نبودنش محالی را پیش نمیاورد، ولی وقتی هست، نیاز به علت دارد.

 

 در مورد اینکه ادعا میشود که ممکن است، عوامل طبیعی و فاقد شعور باعث ایجاد نظم شوند، ادعایی باطل است. آیا چیزی که خود دارای کمالی نیست، میتواند آن کمال را در چیز دیگری ایجاد کند؟ یک موجود بیجان و فاقد شعور، چگونه میتواند نظمی را ایجاد کند که از روی شعور باشد؟ هر یک از حوادث منجر به نظم که در نظر بگیرید مالامال از شعور آگاهی است. مثلا فرض کنید که شش تاس روی میز باشد، باد آنها را از روی میز بیندازد و آنها روی زمین بیفتند و همگی عدد شش را نشان دهند؛ در این حادثه، طراحی تاسها که تمام وجوه آن مساوی و دارای شش عدد هستند، آگاهانه بوده است، جاذبه زمین و وجود باد هم آگاهانه وجود داشته است. هر یک از این شرایط که فراهم نباشند، این نظم برقرار نمیشود. تمام این نظم و ترتیبی که ایجاد میشود، همگی از قوانین خاص خودش مثل جاذبه و سایر قوانین تبعیت میکند. قوانین حاکم بر عالم، همه از شعور برآمده اند. خود نظم یعنی شعور. نظم که خودش شعور دارد نمیتواند مخلوق موجودی فاقد شعور باشد. اینکه زمین جاذبه دارد یعنی هیچگاه از این جاذبه تخطی نمیشود، این نوعی هوشمندی و شعور است.

 

 

شبهه: ما از روی تجربه است که به وجود نظم پی میبریم و نه با قیاس.

 

پاسخ: این شبهه نیز در بالا پاسخ داده شده بود، که پاسخ را تکرار میکنیم:

 

این ادعا که ما از راه تجربه به وجود ناظم پی میبریم، باطل است و ما با دیدن نظم عقلاً به وجود چنین ناظمی پی میبریم. هر نظمی هر قدر هم که کم باشد، نیاز به ناظم دارد. اگر به ذات ساعت نگاه کنیم که از خودش اختیاری ندارد و نمیتواند برای خودش کاری بکند، پی میبریم که خودش، خودش را نظم نمیدهد. نیاز به ناظم در ذات منظم خوابیده است و ما برای اثبات ناظم نیازی به تجربه نداریم. وقتی به ذات موجود منظم نگاه میکنیم که مجموعه در بودنش اختیاری ندارد، پی میبریم که در نظمش هم اختیاری ندارد. وقتی آمدن و چگونگی آمدن، از خارج آمده است و واجب الوجود نیست، پس نظم هم از بیرون داده شده است، پس وجود یک ناظم در بیرون از مجموعه بدیهی است.

 

 

 

پاسخ به رد نوشتارهای مدافعین برهان نظم

 

  جناب شبهه افکن در این بخش اقدام طرح چیزی که نوشتار مدافعین برهان نظم مینامد، مینماید!!! وی در اینجا به جای بیان دفاعیات قدرتمند، یک متن دفاعی که سعی کرده است به زبان ساده مسائل را توضیح دهد را وسط میکشد و ایراد به پاسخها وارد میکند. سه مورد را ایشان رد کرده است! یکی که ادعای خودشان نیست و میگوید شما بیخود به ما تهمت میزنید که ما چنین ادعایی داریم! یکی از موارد، استدلالی ناقص هست که سعی شده در سطح فکر مخاطبین ضعیف که قادر به درک بحثهای پیچیده نیستند، بیان شود که آنرا نیز رد میکند(ما استدلال صحیح را در بالا در مقابل شبهۀ مربوطه مطرح نمودیم.)؛ که خب این دو مورد نیازی به پاسخ ما ندارند و فقط یک مورد دیگر میماند که پاسخی که ایشان نقل میکند و سپس رد میکند، مناسب نیست و ما شبهه را از نو تکرار کرده، پاسخ صحیح را عرض میکنیم:

 

 

شبهه: علل مادی برای توجیه نظم جهان کافی هستند.

 

پاسخ: این ادعا باطل است، زیرا خود این علتهای مادی هم(بخاطر مادی بودنشان) ممکن الوجود هستند و در نتیجه نیاز به علت برای وجود داشتن، دارند. آن علتی که نیازمند علت نیست، میشود علت العلل. هم علت مادی وجود دارد که مادۀ این جهان را آماده میکند و هم علت العللی دارد که وجود را به آن عنایت میکند.

 

  هر چه در علل مادی غور کنید، نشان استغنا پیدا نمیشود، چیزی که استغنای ذاتی نداشته باشد، یعنی خصوصیات واجب الوجود را نداشته باشد، نمیتواند خودش پدیدآورندۀ خودش باشد. هر موجودی که احتیاج داشته باشد، نمیتواند خودبخودی باشد. در موجودات مادی حداقل نیازی هست که نیاز به اجزاء است و در نتیجه احتیاج در ذاتش نهفته است، پس هر علت مادی خودش نیاز به علت دارد و نمیتواند علت جهان باشد و نظر به اینکه تسلسل علل محال است، باید علت العللی غیر مادی وجود داشته باشد.

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 10:43  توسط مسلمان ایرانی  | 

 

  وام گرفتن فرهنگ از همسایگان امری عادی و طبیعی در گذشته و حال است. برخی میخواهند تلقین کنند که جهان هر چه علم و دانش دارد، بدهکار ایرانیان است!! البته این سخن تا حدودی درست است ولی نه اینکه بشریت دار و ندارش را مدیون ایرانیان باشد. در حقیقت آریاییها خود وارث فرهنگ و دانش مردم بومی فلات ایران و سایر سرزمینها که توسط کوروش، کمبوجیه و داریوش اشغال شد، شدند؛ خود این دانش را تا حدودی تکامل دادند و به سایرین منتقل کردند. در ادوار مختلف تاریخی مردم سرزمینهای مختلف در پیشبرد علم و دانش و تکامل فرهنگ جهان نقش داشتند. اینکه ایرانیان را صاحب تمام این جنبش بدانیم و یا اینکه نقش ایرانیان را در این امر نفی کنیم، هر دو گزافه گویی است.

 

  اما بحث امروز ما در مورد، خدایی است که به نام خدای ایرانیان معروف است: اهورامزدا یا اورمزد. برخی نشانیها وجود دارند که این گمان که ایرانیان اهورامزدا را از آشوریها گرفته اند و این خدا یکی از ربّ النوعهای آن سرزمین باشد که سرزمین بخش است، قوت میبخشد.

 

به بررسی دلایل میپردازیم:

 

1)بحث زبانی:

 

  در ترجمه نام اورمزد یا اهورامزدا، زرتشتیان همواره سعی در آوردن بهترین معنا را دارند و گاهی آنرا به «مینوی هستی بخش» ترجمه میکنند و گاهی به «خدای خرد» برگردان مینمایند، البته من در جایی هم معنی «خدای نورانی» را دیدم که فکر نمیکنم موثق باشد. همچنین برخی منتقدین نیز جزء اهورا از این اسم را به هور و خورشید نسبت میدهند، بعد آن را به خدای روشنایی معنی میکنند.

 

  امّا در کتیبه بیستون، اسم خدای ایرانیان با تلفظ اهورامزدا نیامده است و این نام را خاورشناسان به اشتباه اینگونه تلفظ میکنند. اگر تلفظ صحیح کلمه را در نظر بگیریم، آنگاه معنای دیگری از این کلمه برای ما مکشوف میشود که به این برداشت ما کمک فراوان میکند.

 

  تلفظ صحیح آنچه به خط میخی در کتیبه بیستون آمده است چنین است:

 اُرمَزدَ (Or-Mazda)

 

 حال بیایید به موشکافی معنی این کلمه بپردازیم. این واژه ترکیبی توصیفی است از دو واژۀ « اُر» و «مَزدَ».

 

  جزء نخست این ترکیب از واژه های شناخته شده در غرب ایران کهن و بین النهرین و به معنای «شهر و سرزمین» است. این کلمه را با پسوندهای مختلف بر مناطق جغرافیایی مختلف و شهرهای متعدد پیدا میکنیم. برای مثل "اورشلیم" به معنای سرزمین و شهر آشنایی و سلامت، "ارومیه(اورمیه)" به معنای شهر و سرزمین پرآب، "ارامان(اورامان)" به معنای شهر امنیت و "اربیل(اوربیل)" به معنای شهری در میان کوهها، میباشند. این نام را ابتدای بیش از بیست شهر و خطۀ دیگر در بین النهرین و غرب ایران همراه پسوندی دیگر میبینیم: اوراشنو، اوریدو، اوراش، اورکیش، اورتنا، اوریکاتو، اوریاکی، اوراندوش، اوربیلوم، اورزبابه، اورنانشه، اورغه، اورکاگینه، اورارتو، اورها، اوریدو، اریحا، ارزانا و از همه معروفتر شهر "اور" که محل تولد حضرت ابراهیم(ع) است. در زبان بابلی و آشوری، «ار=ur» و «اری=uri» به معنای مطلق شهر و یا یک شهر است.

 

  جزء دوم این ترکیب یعنی «مَزدَ» همان کلمه ای است که در فارسی جدید به «مُزد» تبدیل شده است که خاورشناسان آن را به خطا «muzd» مینویسند. این کلمه در اوستایی «میژد» آمده است و در پارسی مانوی آنرا بدون هیچ هجایی(mzd) میبینیم. در فرهنگ پهلوی به صورتهای «mozd» و «mizd» و به معنای پاداش و اجر و اجاره بها، آورده اند. این کلمه حتی در زبان گوتیک و زبان اوستی نیز به صورت mizd و mizdō و باز هم به معنای پاداش و اجر آمده است.

 

  اینک معنی اُرمَزدَ مورد اشارۀ داریوش کامل میشود و این صفتی است برای خدای داریوش که در اصل آشوری است: خداوندی که شهرها و سرزمینها را به عنوان اجر و پاداش میدهد، یعنی خدای «سرزمین بخش».

 

2)توصیفات داریوش و شاهان هخامنشی از اورمزد(اهورامزدا):

 

  داریوش و دیگر شاهان هخامنشی از این خدا بیشتر در جایی یاد میکنند که به تصرف سرزمینها و شکست دشمنان و یا فهرست متصرفات خود، اشاره میکنند:

 

«داریوش شاه گوید: این است قلمروی پادشاهی من: از سکائیه تا سغدیان تا مملکت کوس(نوبیه)، از سند تا سارد. اهورامزدا آن را به من واگذار کرده است. او که بزرگترین خدایان است و مرا و خاندان مرا پشتیبان است.»(Dph به نقل از پی یر بریان، تاریخ امپراتوری هخامنشی، ص386)

 

«آریارمن شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه پارس، پسر چیش پیش شاه، نوۀ هخامنش. آریارمن میگوید: این کشور پارسی که من دارم دارای اسبان خوب و مردان خوب(است). خدای بزرگ اهورامزدا آن را به من داد. به خواست اهورامزدا من شاه در این در کشور هستم»(کتیبۀ آریارمن، به نقل از شارپ، ص21)

 

  تکیه کلام داریوش در کتیبه بیستون و به هنگام جنگ بر سر تصرف شهرها و سرزمینها و به هنگام فتح و تصرف سرمینها این است: «اُرمَزدَ مرا یاری داد»

 

  پس اینجا نیز میبینیم که کار اورمزد در این کتیبه ها و دستنوشته ها، دادن سرزمین به شاهان است، که باز هم نظر وام گرفته شده بودن این خدا از خدای سرزمین بخش آشوریان را تقویت میکند.

 

3)شباهت تصویر اهورامزدا و خدای آشوریان در کهنترین کتیبه ها:

 

  البته در کتیبه های زمان ساسانیان اهورامزدا مردی است که بر اسب سوار است ولی در یک کاشی متعلق به قرن نهم پیش از میلاد، اهورامزدای ایرانیان را به شکل مردی بالدار میبینیم که بالاتنه اش مرد و پایین تنه اش پرنده است و به طرز شگفتی در یک مهر آشوری متعلق به قرن نهم پیش از میلاد نیز، همچین موجودی بالداری با بالاتنۀ مرد و پایین تنۀ پرنده میبینیم که از خورشید برآمده و ناظر بر مراسم است(تصویر این دو را میتوانید در کتاب جیمز.پ.پریکاردو، شرق میانۀ باستان، صفحه 180 و صفحۀ 223 ببنید)

 

  جای پرسش است که سنبل اهورامزدای ایرانیان در میان سنگنوشته های آشوریان که زرتشتی نبودند چه میکند؟

 

منبع متن: دوازده قرن سکوت

تذکر: بدون شک زرتشتیان با نویسندۀ کتاب دوازده قرن سکوت که متن ما برگرفته از آن است مشکل دارند. خب بنده هم با بسیاری از سخنان این نویسنده مشکل دارم(!) ولی نباید صرف اینکه با سخنان کسی مخالفیم سخنانش را نادیده بگیریم. ما استدلالات را میخوانیم و هر آنچه از آن درست باشد را میپذیریم.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 0:3  توسط مسلمان ایرانی  |